وحید نیک‌گو / یادداشت‌ها / وبلاگ هفت / ۲۰۰۴

نوشتهٔ وحید نیک‌گو در وبلاگ هفت · · به‌روزرسانی:

گندیدگی یا تجزیه یا ...

وبلاگ هفت۲۰۰۴


کثافت !
ـ حرف دهنتو بفهم...
هر دو ساکت شدند...یک ساعت بود که به هم فحش می دادند و حالا انگار خسته شده بودند.
مرد کلافه بود اما زن با آرامش فقط به یک نقطه نگاه می کرد.
ـ ببخشید
ـ هرچی دلت خواست گفتی...
مرد از جایش بلند شد و به طرف زن رفت
ـ عصبانی بودم...ببخشید


مرد صورت زن را برمی گرداند و لبهایش را می بوسد
ـ حالا دیگه اخم نکن.




زن چیزی نمی گوید...مرد با دست کرمی را که وارد دهانش شده می گیرد و فشار می دهد تا له شود.صدای زنگ در توجه مرد را به خود جلب می کند.
ـ سلام...
مرد سعی می کند در زاویه ای مقابل در قرار بگیرد تا پیر زن داخل را نبیند.
ـ سلام.
ـ فکر کنم این بوی بد از خونه شما باشه
ـ من اینطور فکر نمی کنم!
پیر زن سعی می کند به داخل سرک بکشد ولی مرد مانع می شود
ـ ولی ...
ـ ولی نداره خانم محترم

ودر را می بندد.
ـ بهتره شام بخوریم
مرد به طرف اشپزخانه می رود و بعد از چند دقیقه بر می گردد زن همچنان به دسته گل پژمرده که روی میز غذا خوری است چشم دوخته.
ـ امشب هم حاضری می خوریم
مرد میز را اماده می کند بشقاب غذا را جلوی زن می گذارد و ظرف غذای خودش را می برد تا روی مبل غذا  بخورد .

ـ نمی تونی همین جا غذاتو بخوری؟
ـ می خوام تلویزیون ببینم
مرد تلویزیون را روشن می کند و روی مبل ولومی شود...
ـ می تونی اون ظرف خردل را بدی؟
ـ خودت بیا بر دار
مرد دوباره از جایش بلند می شودو به طرف میز غذا خوری می رود
ـ چرا غذاتو نمی خوری
ـ میل ندارم



زن هنوز به گلها خیره مانده
ـ توهم بیا پیش من
مرد ظرف غذا را کناری می گذارد و زیر بغل زن را گرفته و با زحمت کشان کشان اورا تا کنار مبل می برد.
ـ خب بشین اینجا
زن را می نشاند...زن به تلویزیون چشم دوخته
ـ بوی بدی میدی
زن حرفی نمی زند و مرد با ظرف غذا و خردل کنارش می نشیند.
ـ بهتره برم دکتر اعصاب
ـ همیشه بهت گفتم این کارو بکن
مرد خردل را روی سوسیس های سردش خالی می کند.

ـ مواظب باش نریزه
ـ مواظبم

ـ نمی خوای این ماجرای احمقانه رو تموم کنی؟
ـ باز شروع نکن
ـ چرا ؟...فکر می کنی تا کی می شه ادامه داد؟
ـ گفتم ادامه نده
ـ من نمی تونم
ـ گفتم خفه شو ادامه نده
زن ساکت است و به تلویزیون نگاه می کند
ـ تو احمقی که...
مرد عصبانی شده
ـ خفه شو

ـ تو احمقی که فکر می کنی میشه ادامه داد
مرد با عصبانیت ظرف غذا را به طرف زن پرت می کند
ـ تو جلوی تجزیه رو نمی تونی بگیری!
مرد گلوی زن را می گیرد وفشار می دهد
ـ خفه شو تا خفت نکردم
مرد گلوی زن را رها می کند و از او دور می شود
ـ همیشه وقتی عصبانی می شی همین کارو می کنی!
ـ خواهش می کنم ادامه نده
زن ساکت است .مرد دوباره به کنار زن بر می گردد و صورتش را نوازش می کند.
ـ من خستم ...به من فرصت بده فکر کنم...
مرد جواب خودش را می دهد.
ـ فرصتی نمونده!
مرد به موهای زن دست می کشد...موها کنده می شود! زن ساکت است . مرد دکمه های پیرهن زن را باز می کند.لباس زن را در می آورد و به زحمت لباس زیرش را ...بوی بدی در فضا پیچیده.
ـ نباید به این زودی تصمیم بگیری...
زن هنوز ساکت است و مرد به جای زن جواب خودش را می دهد
ـ تو وقتی عصبانی می شی هیچی نمی فهمی. سه روز پیش که سر اون مو ضوع لعنتی بحث می کردیم ....
مرد حرف خودش را قطع می کند و به سینه های زن خیره می شود قسمتی از سینه شکافته و کرم ها درون شکاف در هم می لولند...مرد به صورت زن نگاه می کند.
ـ دوستت دارم
و دوباره زن را می بوسد ...دهان زن هم پر از کرم است ... بوی گند جنازه همه جا را گرفته...
ـ دوستت دارم
مرد برای دوباره بوسیدن زن به طرفش خم می شود، یک دستش را روی سینه های زن می گذارد سینه زن به خاطر فشار دست له می شود و کرمها بیرون می ریزند.
ـ خدای بزرگ ببخشید حواسم نبود

زن ساکت است .





تصاویر ، هفت سال بعد به این نوشته افزوده شدند!

نظرها (۸۲)

نظرهای اصلی وبلاگ هفت، فقط برای خواندن، با نام و تاریخ اصلی.

  1. dalghak
    ای باب اين عجب چيزی بود. حرف نداشت!
  2. saba
    سلام ... خيلی جندش آور بود....
  3. مهستا ( هوای پريدن آبی است)
    جالب بود و وحشتناک هنوز توی شوکم!!!
  4. raha
    سلام انگار قبلا می دونستم
  5. م ک
    اين را قبلا هم خوانده بودم.
  6. محمد
    قبلا خونده بودم...شبيه يه تيکه از بوف کور به نظرم مياد...
  7. مهستا ( هوای پريدن آبی است)
    آپ نمی فرماييد
  8. مهستا ( هوای پريدن آبی است)
    آپ نمی فرماييد
  9. داستان‌گو
    اين را در هفت دو يا سه، خوانده بودم/ به نظرم داستان خوبي بود/ ديالگ‌هاي‌ش رئال خوبي هستن/.
  10. سیروس
    بوی گند جنازه همه جا را گرفته...
  11. خشت زن
    واقعا شکه شدم/. خيلی خيلی باحال بود/. وبلاگت دوباره مثل سابق جالب شده/. خدا ميداند چقدر دلم از دست آن فروق بازی ها پر بود/!
  12. raha
    سلام تو که هنوز همونی
  13. نازی
    ممممم....اگه احساس تهوع رو بزاری کنار! از همه اين رمانس - تراژدی لذت بردم!
  14. Raha
    نمونه داستانی جالبي بود و بيش از اندازه به سبک هدايت. موفق باشيد.
  15. داستان‌گو
    وحيد، يك چيز تازه بنويس/.
  16. sara
    اه حالم بهم خورد
  17. m.m
    آخرین خبر.نامه ی جدید یغما به شهیار قنبری.
  18. روح سرگردان
    تکراريه  که قربونت برم
  19. Mahmoud
    خوب بود...
  20. زادورود
    خيلي بي هيجان و نپخته بود و داستان از اولش معلوم بود.
  21. Anonymous
    داستان جالبی بود  معرفت و وفای مرد هم قابل تحسین
  22. مثل هیچکس
    سلام
    واسه اولین بار اتفاقی رسیدم به اینجا به نظرم فوق العاده بود همینطور داستانهای کوتاهتون.
    موفق باشید و مانا
  23. فرامرز
    جالب بود. اما شايد بهتر بود ديالوگ زن نبود و به جاي آن مرد از زبان خودش توهماتش را مي‌گفت.  
  24. فرامرز
    منظورم این بود که طوری نشون می دادی که داره فکر می کنه. راستش خودم هم نمی دانم چه طوری. شاید اگر صوت داشت می تونستی صدای زن رو به صورت نجوا نشان بدی یا صداشو اکو کنی اما نمی دونم چطور می شه این کار رو در داستان کرد.  
  25. سروش
    جوونیات یه بار سورئالیست رو له کرده بودیااا
  26. سحر
    [سلام.جالب بود.ولی خیلی چندش بود
  27. عارفه
    وقتی تموم شد یخ کردم یه لحظه- خیلی ناز بود واقعا - مرسی
  28. سپهر
    کارت خیلی درسته
  29. احسان دهقانی
    خیلی خیلی قشنگ فضا رو ترسیم کردی.
    به نظر من این کارت حرفه ای تر از کامیک هات باد !
  30. shahab
    عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی :×
  31. مهرنوش
    جالب بود چون تا حالا چنین چیزی نخونده بودم.اما اینکه چنین چیزی رو ساختی با این جزئیات و توی ذهنت پر و بال دادی....واسه خودت نشونه بدیه.مواظب باش. ولی کمیکها عالیند.موفق باشی
  32. مسعود
    اه... اه... حالم به هم خورد... نه به اون کاریکاتورهات نه به این...!
  33. فرهاد
    آقا یه بار ما رو بردی بالا بعد کوبیدی زمین
    دیگه از این بلاها سره ما نیار
  34. محمد
    سلام

    از فروردین 87 تا اینجا دونه دونه خوندم و دیدم عالی بود .دمت گرم.
  35. خسروبیگی
    سلام
    من برعکس محمد از اینجا شروع کردم
    البته قبلا چندین طرح از شما را دیده بودم
    خیلی جالبند

    راستی به شما لینک دادم
    موفق باشید
  36. punisher
    سلام وحید جان
    واقعا عالی بود .می دونی تو این دنیای به ظاهر متمدن خودمون هنوز خیلی ها هستن که نمی فهمن طنز برای خنده نیست برای گریه است به حال خودمان چه درد عظیمی است خندیدن به چیزایی که هر روز توی همین محله های به متمدنمون هنوز شاهدشون هستیم . ولی می خندیم .وحید جان من یه حرفی دارم می گم ای کاش زمانی بمیرم که هنوز زنده ام .نمی دونم .....
  37. شیرویه
    داستانت خیلی تاثیر گذار و قشنگ بود ، شاید بشه گفت مدرن صادق هدایت. اما از اونجاییش که گفتی کرم را از دهانش بیرون آورد ، تابلو شد که زنه یک جسد پوسیدس ، اما بازم دمت گرم.....
  38. مریم
    نمي دونم چي بگم !
    سردرد گرفتم...
  39. بابک
    خیلی مزخرف بود
  40. سپیده
    از سر کنجکاوی کامل وب لاگتونو خوندم می تونم بگم تو این چند سال انقد از خوندن بلاگ لذت نبرده بودم. اما این پستو که دیروز خوندم با اینکه خیلی خوشم اومد اما 24ساعت هیچی نمی تونم بخورم. از صادق هدایتم زنده تر نوشتین
  41. مهدی
    ببخشید و لی حالت تهوه بمن دس داد
  42. یمین
    کمتر کسی این سبک رو می پسنده.
    به نظر من عالی بود.
  43. مریم
    خوب اگه همون اولش کرمو نمیگفتی خیلی جذاب تر میشد!!!!
  44. ص.س
    خوشمان امد
  45. امیر
    وحید جان خیلی عالی بود.واقعا تصور از دست دادن کسی که دوستش داری خیلی سخته چه برسه به . . .
  46. سانسورچی
    جالب بود؛
    نمی‌دونستم قدرت قلمت هم اینقدر خوبه.
  47. Anonymous
    bahid , kheili khoob e . karte wild wadi midi ? :)))
  48. Javad
    جالب بود كه تا حالا اين پست را نخونده بودم متفاوت بود وحيد :)
  49. عطیه
    راستش من فقط دو ساله با کارهات آشنا شدم، خوندن این مطلب به عنوان اولین کار واقعا من رو شوک زده کرد! خیلی جالب بود، خیلی هم تلخ... واقعا قشنگ نوشته بودی...
  50. marzieh
    سلام وحید جان
    ممنون از تمام کارهای پر معنایت داستان عجیبی بود عجیب است که نمیتوانیم گاهی با زنده ها زندگی کنیم اما با مرده ها چرا؟؟؟مطلبت قابل تاءمل است و تلخ
    ممنون از اینکه باز هم برای ما ایمیل میدهی و ما را در داشته هایت سهیم میکنی هنرت گویاست
    موفق باشی
  51. Mr.EAS
    سلام!

    شاید واسه خیلی ها چندش آور باشه، دلیلش هم حس میکنم اینه که عشق رو درک نکردن!

    واقعآ فوق العاده بود، محشر بود...
    تنکس!
  52. کاملیا
    من که هیچی نفهمیدم... یعنی موضوع ساده بود... خوب زنه مرده ،مرده هم زنشو دوست داشته !!! یعنی پیچیده تر از اینه داستان؟ نمی دونم !!!
  53. Mohammad
    سلام اقای وحید ایده بسیار عالی ومدرنی داری امیدوارم که درزندگی هنری وشخصیت همیشه موفق وسربلند باشی
  54. مازیار
    خیلی جالب بود
  55. بهنام ص ن
    این رو خودت نوشتی اقا وحید ؟؟؟ عالیه ! سوژه بسیار خوبه ... تبریک به این استعداد جدید ...
  56. فرنگیس کردی
    درود دوست عزیز
    و ممنونم از دعوتت
    داستان جالبی بود و عشق ونفرت را با تصاویر خوب بیان کرده بودیدو با مهارت در یک داستان کوتاه تمام آبشن های مرگ وعشق وجنایت و بیماری شیزوفرنی را گنجانده بودید ممنونم لذت بردم
  57. حمید رضا میرزاده
    یاد ستون «ایستگاه مرگ» توی مجله طنز و کاریکاتور افتادم. یادته وحید؟! یادش به خیر...
  58. آريـــا
    تــلــخ بــود وحــيـــد،خــيــلـــي تــلـــخ...
  59. soroush
    خوب بود ؛ اول گیج شدم ، بعد غافلگیر ، سپس ناراحت ،آفرین و سپاس.
  60. پوريا
    اين که مي اين مي گين ايده جديد مديد اينا به نظرم چرت مي گين کار کار قشنگ و قوي بود اما ايده جديد نبود . . .
  61. مهسا راد
    خيلي عالي بود
    خيلي زياد
  62. ح.م.آریا
    سلام. یادش بخیر... یادم میاد این نوشته تو... چند بار خوندمش و به قلمت تحسین گفتم... هنوز هم عالی هستی... چقدر زود گذشت... چقدر بیشتر حس و حال خوندن و نوشتن داشتیم ... چقدر آزاد بودیم... یادش بخیر... به امید روزهای سبز پر از آزادی و شادی و هفتاد سالگی هفت... پاینده باشی
  63. پروتی
    سلام
    هفت سالگی وبلاگت مبارک
  64. Ali
    تولدتت مبارک 120 ساله شی
  65. حمید
    سلام
    موضوع تکراری بود، ولی کار پرداخت قشنگی داشت که با ارزشش کرده بود. کارهای جدیدتون خیلی اصیل تر هستند و نوآوری بیشتری دارند. تبریک می گویم به خاطر پیشرفت در کار.
  66. Ramin Mousavi
    یکی از قشنگ ترین داستان هایی بود که تو عمرم خوندم، ممنون وحید
  67. ابراهیم
    سلام استاد.
    یادش بخیر من اینو خیلی وقت پیش (البته 7 سال پیش نبود)توو وبلاگتون خوندم که 10 دقیقه مات این داستان شدم .
    فکر کنم جزء اولین مطالب وبلاگتون بود.
    همیشه سربلند و موفق باشید . سال نو مبارک.
  68. ahmad
    in faza sazi matn mano yade bofe kore sadeghe hmayat mindaze
  69. پریوش
    خیلی جالب بود!
  70. Anonymous
    هنوز تو شوکم واقعن زیبا بود
  71. بی بی بی لب
    وای...
  72. Niloufar
    تاثیرگذار و عالی
  73. عباس
    عزیزجان! نیازی نیست برای اینکه کیفیت بالایی داشته تصاویر، آنها را همان طور روی سایت بگذارید. خیلی زیاد است یک عکس وقتی یک مگابایت حجم دارد. شما می توانید از ادیتورهای مختلف عکس استفاده کنید و گزینه "کمپرس فور وب" را انتخاب کنید. تا ضمن کم حجم کردن آن کیفیت هم لحاظ شود.
  74. FARSHAD
    منو کاملا برد تو فضا
    احسنت
  75. آناهیتا-Angel_fn71
    نمیدونم بقیه چرا انقد خوششون اومده!!!البته سبک نوشتن خیلی قشنگ و خوب بود.ولی داستان از همون ابتدا معلوم بود و جذابیت و هیجانی نداشت.مخصوصن اونجایی که لو دادی کرم را از دهنش در آورد.

    به هرحال خیلی خوشحالم از آشنایی با وبلاگه شما.

    مرسی
  76. H.a.M.e.D
    بس متأثر شدم
    خیلی باحال بود ... تولد 7 سالگی وبلاگت مبارک
  77. پیمان
    سلام وحید عزیز من چند سال که شمارو میخونم (میبینم ) اول اینکه تولد 7 سلگی تون مبارک دوم اینکه شما ف ی لتر نیستید !!! نمیونم چرا !! معجزه شده !!
  78. مهدی خطیری
    وااااااااااااوووو، خیلی اتفاقی بعد این همه مدت دیدم اااااا، دوباره بلاگ زدی !!!!! اون زمان که پرشن بلاگ بودی، همیشه بهت سر می زدهم، یه مدت دنبالت گشتم، پیدات نکردم دادا :دی خوشحالم که میبینم هنوز پابرجایی، با کارایی که واقعا از دیدنشون لذت میبرم ... عاشق این نوشتت بودم.
  79. پارسا
    چندش
  80. آریا
    نوشتن خوبه
    ادامه بده
  81. Mina
    فوق العاده بود. تبریک بابت این همه استعداد
  82. Anonymous
    Deep!

بازگشت به وبلاگ ←